تبليغاتX
پریا

پریا

 

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟”سواره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!“
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
... در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:”زهرمار!“

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم


نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

اما من دیگر:

احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم.

احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی.
احتیاجی ندارم که توحامی باشی

خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم.

با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم.

من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم

من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم.

به
من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا
نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی

گذشت
آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و
درغیر اینصورت ترشیده می شدند و درخانه پدر مایه سرافکندگی بودند.

امروز تو برای هم گامی بامن(و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی.

حقوقم
را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد. خودم را نه به
قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هر قیمتی به تو نخواهم فروخت.

روزگاری
می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید
همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود. هرگاه
مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد.ممکن است دوست و
همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد
 
ترحیح میدهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم.(دکتر علی شریعتی
من اورا دوست دارم.او دیگری را و دیگری من را و چقدر همه تنهاییم.(دکتر علی شریعتی)

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت13:40توسط پریا | |



بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
 

در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:
 

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.
 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشۀ ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

ـ «از این عشق حذر كن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

آب، آیینۀ عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»

 

با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»

باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

 

اشكی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .


بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

با اینکه بعضی وقتا خیلی دلم براش تنگ میشه اما بازم میگم بی خیال خودش حل میشه تو باید اونو فراموش کنیییی....

فقط بهش میگم که خیلی دوستش دارم....اما حیف که نمیتونم...


+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت21:20توسط پریا | |



من میرم واسه همیشه عشق من....این دل تنها واست تنگ میشه  عشق من....حیف اون چشمات که اشک بریزن عشق من....این دل تنها واست تنگ میشه عشق من.....

من میرم به خاطر هر دوتامون....فراموش کن تموم خاطراتووووو.....بذار تا راحت ازت جدا بشم عزیز.....شگون نداره اشک بریزن چشمامون.....

درددت به جونم گریه نکن.....آروم جونم گریه نکن...بذار تا راحت جدا بشیم....مهربونم گریه نکن....عشقت بمیره گریه نکن...گریم می گیره گریه نکن....اشکاتو پاک کن و بذار برم....دیگه دیره گریه نکن...

یه دفعه دلم خواست بیامو و این شعر رو بنویسمممممممم....نمیدونم چرا....ولی میدونم منظورم به کیاستتتتت...

نمیدونم چرا دوباره به هم ریختم..چند وقت بود خیلی خوب بودم....اما نمیدونم چرا دوباره؟؟؟؟؟؟

خیلی به هم ریختم....یاد خیلی چیزا افتادم....اعصابم خورد شده....

نمیخوام این طوری باشه اما دوباره این طوری شد....

ولی....

خدایا تا کی باید بازیچه باشم؟؟

باید چی کار کنم که دیگه همه چی رو فراموش کنم؟

این خاطرات عذابم میدن....

کاش خاطرات بد تو ذهنم می موند که حداقل دلم نمی سوخت...

این دنیا خیلی بدتر از اونی که فکرشو می کردم....

خیلی دلم میخواد حرف بزنم...

اما تو میدونی که چه خبره؟

پس باید فقط از تو کمک بخوام؟

چرا کمک نمیکنی؟

امروز دوباره.....

به اونا بفهمون...

بابا من که بایچه نیستم هر چند یه بار منو عذاب بدن....

تا کی؟؟؟؟؟

با این حرفا فقط غصه منو بیشتر می کنن...

چرا نمیذارن دو روز حالم خوب باشه....

خاطراتون نیازی به بیان نیست چون همیشه همراه منه....

کنارم هستن اما انگار نیستن....

چرا این کا رو با من کردن؟

خوب مستقیم به خودم میگفتن....

خوردم کردن.....

چجوری بگم من فهمیدم که چه حرفایی زدن؟

باید بفهمن اما نمیدونم چجوری؟؟؟

میخوای ازتون متنفر باشم؟

باشه...

نمیخواستم دیگران بفهمن که چطوری به اونایی که دل بسته بودن منو تحقیر کردن....

نمیخواستم بگم دوست داشتنشون فقط بازی دادن من بود...

هيچ وقت متوجه نشدي چقدر همراهم بودي و تا كجا ؟ اما اشكالي نداره . گله هات رو بكن و عذر خواهي هم نميخواد . هرطوري هم كه قلبت ميخواد بگو برداشت كند . ميتونه همه اينها رو بذاره به حساب تموم شدن دوستي . ميتونه فكر كنه كه چقدر تا به حال اشتباه كرده كه به پاي اين آدم وايساده و خيلي فكرهاي ديگه . ديگه هيچي مهم نيست

دلم میخواد تموم شه.....

میخوام سنگ شم....

میخوام......

این بغض داره دیوووونم میکنه....

تا کی؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت10:2توسط پریا | |



سلام

فکر کردین کی هستین؟تا آدم یه چیزی ازتون میخواد فکر میکنین چی شده؟چرا اینقدر فکر میکنین بهترین آدمین؟مگه چیکار کردین؟چرا اینقدر منت میذارین؟

بدم میاد از این کاراتون...خستم کردین....باشه شما بهترینین.....اما اینقدر دورو نباشین چرا هر روز رنگ عوض میکنین؟هر روز طرفدار یکی هستین؟با دست پس میزینین با پا پیش می کشین؟

یه چیزی خوندم و دیدیم که واقعا دیووونم کرد دیگه نمیتونم سکوت کنم....همش میگم بی خیال بالاخره درست میشه اما نه...این طوری نمیشه....بابا ما هممون آدمیم...شما خیلی با ما فرق نمیکنین...چرا همش من باید کوتاه بیام؟؟؟؟؟نه...عیبی نداره بالاخره اون روی سکه رو هم میبینید....

فکر کردین من نمیتونم قاطی کنم....هر چی میخوام بگم؟؟؟چرا میشه اما نمیخواستمم....

نخواستم و دیگه هیچی نمیخوام چرا من باید سکوت کنم؟حالا نوبت شماست...میخوام ببینم چقدر صبر دارید...

کنارت هستند.تاکی؟تا وقتی که بهت احتیاج دارند.

از پیشت می روند یک روز...کدام روز؟وقتی کسی جایت آمد.

دوستت دارند.تا چه موقع؟تا موقعی که کسی دیگر را برای دوست داشتن پیدا کنند.

میگویند عاشقت هستند برای همیشه...

نه!فقط تا وقتی که نوبت بازی با تو تمام بشود...و این است بازی با هم بودن..

+نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت0:15توسط پریا | |



سلام نمیدونم که چرا حوصله ندارم که وبمو به روز کنم اما خوب یه موضوعی پیش لاومده بود که گفتم بهتره بیام اونو تو وبم بنویسم که اون طرف بیاد و بخونه...

دوست خوبم نمیدونم الان در مورد من چی فکر می کنی اما میخواستم بهت بگم که من اگه میخواستم حرفی رو بزنم با مامانت خیلی نزدیک تر بودم پس نیازی نبود که برم و به کس دیگه ای بگم.

بعدشم چه لزومی داره که من بخوام اون حرفا رو بزنم....مطمئن باش هیچ وقت راز هاتو به کسی نمی گم....دلیلی هم نداره که این کارو بکنم....

نمیدونم اون خانوم عزیز اون حرفارو از کجا فهمیده بود؟اون حرفایی رو زده بود که منم درست نمیدونستم بعد برم به اون بگم که بیاد به مامانت بگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته اینو بگم که اون قبول نکرد که اون حرفا رو زده که امیدوارم دروغ نگفته باشه....

من چزی نگفتم اما خوب بالاخره معلوم میشه البته اینم میدونم که تو حرفامو باور کردی ولی باید معلوم شهههههههههههههههههههههههه.....

بهت قول میدم که این موضوع رو مشخص کنم عزیز دلمممم....نگران نباش....

میدانم کوله ام سنگین و دلم غمگین است اما تو دلواپس نباش نیامده ام که بمانم.....

+نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت14:40توسط پریا | |



متر سک گفت:ای گندم تو گواه باش که مرا برای ترساندن آفریدند اما من عاشق پرنده ای بودم که از ترس من از گرسنگی مرد!

آرام می روم آنچنان آرام که ندانی کی رفته ام....اما وقتی جای خالیه مرا می بینی...آنچان سخت رفته ام...که تمام عمر زمان رفتنم را فراموش نکنی....

خسته ام...دلم گرفته...تلافی همه چی رو در میارم تا بفهمن من بازیچه ی دستشون نیستم و نمیخوام که باشم...اما اونا این گونه پنداشتند...متاسفم....

امیدوارم روزی خودشون عاشق شن که طرف مقابلشون مثه خودشون رفتار کنه....اینقدر هم زود فراموشش کنه که....هممین.

+نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت20:47توسط پریا | |



سلام به دوست خوبم!

با اینکه امروز باهات تلفنی حرف زدم اما لازم دونستم که بیام و اینجا و بعضی از حرفارو بهت بگم...

اصلا نمیخوام که به خاطره بعضی از مسائل کوچیک دوستیمونو خراب کنیم...چون دوستی ارزشه خیلی بالاتری داره...ولی خوب من و توام که هر وقت باهم حرف میزنیم آخرش به...البته الان یکم بهتر شدیم و تا حدودی حرف همو بیشتر مفهمیم ولی تو که حرف نمی زنی منظورم حرفای منه...اینم قبول دارم که ادم بعضی وقتا که حالش خوب نیست فقط دوست داره با یکی حرف بزنه و براش فرقی نمی کنه که اون طرف کی باشه..

میخوام باهات حرف بزنم تا هی بهم نگی که تو هیچی نمی گی!!!

میدونی سوگند خسته شدم از اینکه این قدر در مورد مسائل بیخودی بحث کردم...این قدر گفتم بی خیال درست میشه...این قدر الکی خندیدم و اصلا به روی خودم نیاوردم...شاید هیچ وقت نیاز نمی دیدم که با کسی حرف بزنم...شاید قبلا خیلی یهت نزدیک تر بودم و البته شاید الانم هستم اما چون من یکم قاطی کردم اینو احساس نمی کنم...شاید قبلا خیلی راحت تر می تونستم که حرف بزنم و الان نمی تونم...شاید قبلا من اینقدر عصبی نبودم و به قول اطرا فیانم اینقدر تغییر نکرده بودم....این قدر کلافه نبودم..

میدوننی عزیز دلم...دلم نمیخواد که این طوری باشم...دلم نمیخواد با بهنرین دوستام این طوری حرف بزنم...اما دست خودم نیست...من اگه باخات بد حرف زدم منو ببخش...دلم میخواست ساعت ها با یکی حرف بزنم و میدونم که همچین افرادی که بتونن به حرفای من گوش کنن دور و برم زیاد هستند اما در واقع نمیدونم که باید چجوری حرف بزنم اصلا چی بگم...و مطمئن باش که تو از بهتریین دوستام هستی و خواهی بود...و بهت اعتماد کامل دارم اما نمیدونم چرا این جوری شد...ئلی بهت قول میدم که همه چی رو بگم وقتی همو ددیدم...یادت باشه گفتم نمیخوام دوستیمون برای این مسائل و مشکلات خراب شه..

دوست دارم!!!!!!!!اینو میدونم که هر وقت خواستم کنارم بودی..و ببخش که بغضی وقتا زود عصبانی میشم...

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت16:39توسط پریا | |



سلام به همه.الان اومدم این جا تا مطلبه یکی از دوستانم رو که برام خونده بود رو وارد وبم کنم چون تقریبا حرف دل منو هم بیان میکرد حالا میخوام این متنو وارد کنم که از طرف دوست عزیزم الهه ست اینم متنش:

خدایا خسته ام از این همه درد وغم

خسته ام از این همه گوشه گیری و ماتم

دلم دیگر طاقت تنهایی و ماتم ندارد

دلم تنهاست

بر هر در من زدم در بود بسته

بر هرکس روز زدم آن کس نبودش

خدایا ان که می گفت:خدا با ماست.پس کجایی؟چرا تنهام؟چرا چیزی نمی بینم؟چرا نیستی؟

آن که می گفت خدا در قلب انسان هاست

چرا در خلوت خود در میان قلب من نیستی؟

چرا هر روز به یادت نیستم؟

چرا اینقدر خود خواهم من؟

چرا اینقدر نادانم من؟

خدایا عاشق این همه صبرت شده ام...

چرا در این دنیا کسی گوینده ی جواب های سلامم نیست؟

چرا من یک عروسک شده ام در بین این مردم؟

مگر من بنده ی کوچک و نادان چه کرده ام؟که این گونه جوابم می دهی...

به کی بد کرده ام؟خیانت کرده ام؟

چرا عشق هایم همه از نفرت و کینه پر شده اند؟

چرا در این دنیا فقط من خیانت می بینم؟

چرا من؟چرا او نیست؟چرا آنها نیستند؟

در این دنیای بی پایان فقط من دیده میشم؟

خدایا خسته ام از این همه بازی دنیا

خدایا دیگر از دنیا بریدم رسیدم به ته دنیا

خسته ام از این همه عشق دورغین...

ارزوهایم نیز دیگر به پایان رسیدند

خاطراتم...خاطرات...شیرین و خوشم به پایان رسیدند

تنها خودم مانده ام با تو

با کوله باری پر از اندوه و تنهایی و غم

خسته از همه....خدایا رسیدم به....

می دانم جایگاهم در میان جهنمیان است

می دانم که در خوبی ها نقشی ندارم

نمیدانم چرا این روز ها سردرگم هستم...

خدایا فقط قطره ای امید دارم ناامیدش نکن.

امید آخرم تو هستی نا امیدم نکن.

زندگگژی در این دنیای بی رحم سخت است تنهایم نگذار.

بی تو میمیرن.با تو زنده ام.در کنارم باشی خوش بخت هستم..رهایم مکن که اگر کنی دیگگر من هم نخواهم بود

الهه جان عزیز دلم خیلی دوست دارم...حرفات خیلی شبیه به حرف های من هستند که نمیدونستم چه جوری بیانشون کنم...همیشه باهات هستم..مطمئن باش...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت22:23توسط پریا | |



سلام عزیز دلم...شاید اینجا راحت تر بتونم باهات حرف بزنم....چون خیلی از حرفا هستن که گفتنشون برام خیلی سخته...راستشو بخوای دیشب واقعا از دستت ناراحت بودم و نمیدونستم که چرا این جوری شده...البته شایدم من زیادی حساسیت به خزج دادم ولی اگه توام بودی احتمال داشت همچین رفتاری داشته باشی...در بعضی از مواردم میگم اگر به من می گفت شاید یه کاری انجام می دادم که اصلا منطقی نبود و وقتی که بهت گفتم برام مهم نیست اون موقع واقعا از دستت عصبانی بودم و اگر صبر میکردم برای هر دومون خیلی بد میشد عزیزم.

ومن هم خیلی زود قضاوت مردم و ازت عذر میخوام نمیدونستم که از طرف اون بوده و گرنه همون موقع حالشو می گرفتم حق با تو بوده و هست اینو مطمئنم اما تو باید حرفاتو میگی نباید سکوت می کردی خیلی دوست داشتم که باهم باشین اما نشد...چون دوتاتونو دوست داشتم...اما مثل اینکه که اصلا قرار نیست همچین اتفاقی بیفته...میدونم که خیلی برات سخت بوده اما خوب میشد اگ با من حرف میزدی...دلیلشو ازش میپرسیدم....حالا ولش کن...نرگس من هر جور شده میفهمم که دلیل اون کار چی بوده...

امید وارم که الان آروم باشی...و اینم میدونم که نیستی...و به خاطرت حاضرم هر کاری بکنم و تو خودت هم خوب میدونی...

حالا بریم سراغ خودم بهت که گفتم احساس می کنم که جدیدا خیلی تنها شدم و هیچ کسی دور وبرم نیست که باهاش حرف بزنم....میدونم که اگه بخوام خیلی ها هستند که دور وبرم اند...اما نمیدونم چرا که نمیتونم حرف بزنم...خیلی خسته شدم...خیلی حساس شدم...نسبت به همه چی واکنش نشون میدم...در حالی که امکان اره اصلا اون موضوع مهم نباشه و نمیدونم هم که چرا اینطوری شدم.....

اونو هم دوست داشتم و دارم اما به عنوان یک دوست....نمیدونم باید چی کار کنم....اصلا نمیدونم چمه...خیلی دلم برای بعضی از دوستام و اطرافیانم تنگ شده که متاسفانه اونا....بی خیال گلم اومدم این جا برات بنویسم تا بدونی که چقدر دوست دارم و برام مهمی...البته اون بایی که تو اس ام است بود یادم میمونه ها!!!!!!!!(جدی نگرفتم فقط داشتم شوخی می کردم)

خودمونیم اما دیشب داشت گریت می گرفتا!!!!!!!منم بعد از اینکه قطع کردم کلی....تا ساعت ۴ صبح بیدار بودم...نمیتونستم که بخوابم...

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت12:45توسط پریا | |



اینو زدم تا بدونی موقع رفتنت نبود...خدا نگه دارت باشه گرچه دلم راضی نبود حق نداری که بگذری از حرف من به سادگی...زدم که یادت بمونه هر جا میری باید بگی..
اینو زدم اما دلم که از تو نمیگذره وای بمیرم رو صورتت جای انگشتای منه...گریه نکن عزیز من الهی دستم بشکنه....اما بدون هر جا بری خاطره هات ماله منه...برو اما بدون که من میمونم توی حسرتت اره الهی بشکنه دستی که خورد تو صورتت...قربونه گریه هات برم رفتنتم به دل نشست باید پیاده شیم گلم قایقمون به گل نشست...
الهی فدات بشم بذون که تو بدترین وضعیتم اینو زدم تا بدونی از دست تو ناراحتم....
تصمیمتو عوض نکن اگه میخوای بری برو..درسته که زدم ولی خیلی دوست دارم تورو...الهی قربونت برم خیلی برام بودی عزیز از پیش من برو ولی خاطره هامو دور نریز...زدم ولی یادم نبود که هر کاری کنم باید بری...
الهی قربونت گریه نکن اشکات اتیشم میزنه...
فک نکنم نیازی به توضیح اضافی نباشه...باید فهمیده باشی نه؟

ببخشید من نمیدونم اینایی که شما زدی چیه و در واقع شما رو هم نمیشناسم البته یه حدسایی میزنم اما امیدوارم که درست نباشن..درضمن من اصلا منظور حرفاتونو نمی فهمم....اصلا اینا چه ربطی به من داره میشه توضیح بدید....ممنونم...واقعا برام مبهمه...

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت12:34توسط پریا | |



سلام عزیزم...آخه من باید به تو چی بگم؟؟؟؟؟این حرف های مسخره چیه که تو به من زدی؟؟؟؟؟؟؟؟نه باید جواب منو بدی...تو فقط بلدی از این حرفا بزنی؟ولش کن بابا از جانب منم مطمئن باش پسرم...بخند در ضمن کی این حرفارو زده بود؟کاری نکن که من تمام نظراتتو بذارم روی صفحه ی وبم...باشه؟

دلم نمیخواد که دیگه از این حرفا بشنوم یا حتی لینکه در موردش باهات صحبت کنم..الان کاملا فهمیدی درسته؟چیزه دیگه ای نبینم....

خوبببببببببببببببببببببببب......تو کار وزندگی نداری که ایم قد مزاحم میشی؟(شوخی کردما جدی نگیری)دوباره کلی حرف بزنی....امیدوارم که درکم کرده باشی...تابعد..

+نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت22:59توسط پریا | |



برای “تظاهر” به دلبستگی دیگر بهانه‌ای ندارم!
چقدر غریب و مبهم…..
چه حس مشکوکی !!!
من و او دیگر “ما” نیستیم… و من حتی دلتنگش نمی‌شوم.
انگار تمام آن روزها کابوس شکنجه‌ای مزمن برای روح بی قرار و سر کش من بود.
مثل پرنده‌ای فراری از قفس
احساس رهایی می‌کنم.

سلام.

اومدم تا اینجا حرف بزنم.نمیدونم این همه کلافه بودن و خستگی واسه ی چیه؟برای کیه؟اما فقط اینو میدونم که از همه چی متنفرم.توی قلبم هم حس دوست داشتن دارم و هم حس نفرت ومیدونم که این خیلی بده...دوست دارم از چند نفر انتقام بگیرم اما بازم میگم آیا به اینکه اعصابم خورد بشه می ارزه؟واقعا دلم میخواد که گریه کنم با یکی بشینم حرف بزنم..اما دلیل اصلی اینا رو نمیدونم وهمه هم فکر می کنند که یه موضوع وجود داره که من نمیخوام بگم اما این طوری نیست...من به بعضی از کسانی که دوروبرم هستند اعتماد کامل دارم ولی هر چی می گم باور نمی کنن.میگن تو داری از یه چیزی فرار میکنی...آخه من از چی فرار کنم؟واسه چی؟البته دوست دارم که این تلاطمه درونم هر چه زودتر رفع بشه...و دارم تلاش خودمو می کنم...امیدوارم که اون سو تفاهم هم زودتر حل شه...

میزند بر هم نسیمی برگهای دفترم را.......زیر لب میخوانم اینک قصه های آخرم را.......می گدازد در میان آتش عشقش وجودم....میدهد بر باد آن زیبای من خاکسترم را......نسیم در وحشت از پایان راه زندگانی...آرزو دارم ببینم بار دیگر دلبرم را....من شعاع آفتابم بر فراز کوه هستی....کسی نمیبیند از این پس لحظه های دیگرم را....

میچکد اشکم به روی برگهای پاره پاره...نیستم قادر ببینم خون گرفتد دفترم را....میروم تا در دل شب های غربت جان سپارم...میروم تا بشکند دست قضا بال و پرم را....

میروم تا در سکوت خلوت شب های سنگین...لحظه ای برهم گذارم دیده ی از خون ترم را...کشته گشتم از خدنگ سرد بی مهرهای دوران...میفشارد گور سرد زره های پیکرم را....

فک کنم منظورم رو اونایی که باید فهمیده باشن فهمیدن درسته؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت19:30توسط پریا | |



سلام.....

خدایا اومدم این جا تا اول به تو سلام کنم به تو که چند وقتی هست که ازت دور شدم....نمیدونم چرا اما اون اعتقاداتی که داشتم خیلی خیلی سست شده...واقعا نمیدونم چراااااااااااااااااااا.....الان احساس می کنم که منو نمی بینی....اصلا به من کاری نداری...چرا یه دفعه این طوری شد؟خوب بگو دیگه.....فقط اینو میدونم که خسته شدم خیلی هم خسته شدم اصلا حوصله ندارم....تا جایی که صمیمی ترین دوستم هم دیگه به خاطر یه ری از رفتارام بهم اعتراض می کنه....اما نمیدونم.....واقعا نمیدونم...وتنها چیزی که ازت میخوام اینه که کمکم کنی تا شاید بتونم دوباره خودمو باور کنم....

خدایا کفر نمی‌گویم،

 
پریشانم،


چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!


مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.


خداوندا!


اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر پوشی


غرورت را برای ‌تکه نانی


‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌


و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟!


خداوندا!


اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر


عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی

 


نمی‌گویی؟!


خداوندا!


اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

 
خداوندا تو مسئولی.


خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است،


چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت20:26توسط پریا | |



سلام.

چند روز پیش توی مدرسه یکی بهم یه شعر داد کسی بود که حتی فکرشم نمیکردم ...وقتی شعر رو خوندم موندم ازش پرسیدم واقعا این طوری فکر می کنی؟گفت اره نمی دونم شاید راست گفته بود اما من وقتی اونو خوندم واقعا به این نتیجع رسیدم که بیش از حد مغرورم البته به نظر من بد نیست....چون ادم اگه غرور داشته باشه دیگه کسی نمیتونه شخصیتشو بذاره زیر پاش.....شایدم غرور من خیلی زیاده که باعث شده از خودم دور بشمو خیلی چیزا رو فراموش کنم.....حالا اینم شعرش:

نذار امشبم بایه بغض سر بشه....بزن زیر گریه چشات تر بشه.....

بذار چشماتو خیلی آروم رو هم....بزن زیر گریه سبک شی یکم....

یه امشب غرورو بزارش کنار....اگه ابری هستی با لذت ببار...

هنوزم اگه عاشقش هستی که نریز غصه هاتو تو قلبت دیگه....

غرورت نذار دیگه خستت کنه...اگه نیست باید دل شکستت کنن.....

نمیتونی پنهون کنی داغونی....نمیتونی یادش نباشی به این آسونی....

هنوز عاشقی ودوسش داری تو....نشونش بده اشکای جاری تو.....

فک کنم دیگه نیازی به توضیح نباشه.......

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت21:10توسط پریا | |



بابا.مامان

من با تو خیلی فرق دارم.خدایی که تو و کسانی که مثل تو می اندیشند ومیسازند.خدایی که مسئولیت های تورا.اراده های تورا.وهمه ی وظیفه های انسانی تو را در این دنیا ودر جامعه و در برابر مردم تکفل می کند.و تو با چاپلوسی ونذز ونیاز به آن خدا خودت را از عواقب هر جرم جنایتی معاف میبینی!درست مثل زندگی اجتماعیت است که هر وقت کارت گیر میکند.حقه بازی میکنی.!یک قانون مالیاتی وضع میشودـیک حکم قضایی و حقوقی از دادگستری برایت می آید.این را میبینی.آن را میپزی.تملق می کنی وتلفن میزنی.رشوه میدهی.پول و پارتی فراهم می کنی.واسطه می تراشی!

در دینت هم همین کارهارا می کنی!!!!!!!!!!!!!

آری پدر.مادر!

این مسیر دینی است که تو به من نشان میدهی و من نمیخوام که در این دنیا زندانی بدبخت و اسیر باشم.میخواهم آزاد و عزیزو سرافراز باشم.

انصاف داشته باش پدر و مادر

جهان بینی تو یک جهان بینی شکمی است!

بشریت و اخلاق وارده وکار وفکر وسرنوشت وسرگذشت وجهاد وجنایت و خدمت و خیانت...یعنی همه اش کشک!همه ی اینها به شکم هامان مربوط است....

تعجب میکنم چرا از شهامت علی ستایش می کنی؟چرا بر شهادت حسین می گریی؟چرا از قساوت شمر خشمگینی؟اصلا قاتل حسین شمر است؟.....می بینی این دین تو سر از کجا در می آورد؟هم به ضرر خلق است هم خدا!فقط به درد شمر می خورد.به آن ساتری معتقدم که می گوید:حتی کسی که از مادرش فلج به دنیا می آید.اگر قهرمان نشود خودش مسئول است!

ببین تا کجا اراده و آزادی را نشان میدهد؟

دین {نه}

دین{نه}

تو دین{نه}به من دادی پدر.مادر!

من دختر تو بودم.راه هایی که به من نشان دادی.شکل زندگی وارزش های اخلاقی که به من ارائه کردی این است:نرو.نکن.نبین.نگو.نفهم.احساس نکن.ننویس.نخوان.نه نه نه.....این که همه لس نه شد!من به دنبال دین آری هستم که به من بگوید:که چه بکن.چه بخوان.چه بفهم وچه باید بکنی!به قول یکی از نویسندگان که می گوید:وای به حال دینی که نه در آن بیشتر از آری است!و از تو من یک آری نشنیدم!

پدر.مادر!

نماز تو یک نوع ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی وصلاح عملی.....که صبح وظهر وشب انجام میدهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی.نه فلسفه حقیقی و هدف اساسیش را می فهمی....تمامی نتیجه کار تو وآثار نماز تو این است که پشت تو قوز در آورد وپیشانی صافت پینه بست وفرق من بی نماز با تو نماز گزار این است که فقط من این دو علامت تقوا را ندارم.

دکتر علی شریعتی...

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت22:40توسط پریا | |



سلام....

آره شاید حرفایی که شنیدم درست باشه...شاید من اشتباه کردم....شاید فقط چشمامو بستم و چیزایی رو دیدم که واقعیت نداشت....شاید من موندم توی اون سال...آره شاید هنوز بزرگ نشدم....آره شاید نباید توقع داشته باشم.....اما می دونم که من یه دوست خواستم درسته که همیشه به عنوان یه معلم ازش درس گرفته باسم اما نه الان نمی خوام شاگرد باشم....خیلی وقته که خودم نیستم از این به بعد میخوام فقط خودم باشم...آره منم درست حرف نزدم...آره شاید درک نکردم که باید تنها باشه....اما میخوام بدونم تا کی؟؟آیا روزی میشه درست باهم حرف بزنیم...آیا روزی میشه جواب تمام سوالامو درست بگیرم...آره شاید منم اشتباه فک کردم شاید اون چیزی فک می کردم هیچ وقت نبوده....اما میدونم الان باید بهش حق بدم...باید بگم آره کم اذیتش نکردم....ولی می دونم همش به خاطر دوست داشتن بوده چه میشه کرد....زندگی همیشه همین بوده...ما باید همه جور شرایطی رو تحمل کنیم.....همیشه یه وقتایی خیلی شاد بودیم و یه وقتایی خیلی ناراحت...یه وقتایی در کنار هم بودیم و یه وقتایی در مقابل هم...آدما همینن دیگه...حرفاشو قبول دارم اما اون حرفای منو قبول نداره....نمیدونم چرا این جوری شدددد...نمیدونم چرا همیشه اونایی که خیلی همو دوست دارن به راحتی از کنار هم می گذرن و یادشون میره که برا هم چی کار میکردن....آره من همیشه بین عقل و دلم گیر می کنم...نمیدونم کدومشون درست میگن؟نمیدونم کدومشونو باور کنم؟شاید بعدا درست شه....البته امیدوارم...اینم بگم که فقط من اشتباه نکردم به هر حال اونم بود که در مواقعی اشتباه می کرد...اما درصد داره....باشه...من از اون پیله بیرون میام به زودی....بزودی اون تغییراتو ثابت می کنم....نمیدونم شاید اون از اول همین بود و من ندیدم اما فک می کنم خیلی تغییر کرده....خیلی زیادددددد....

اصلا تا به حال شده که بدونیم و بفهمیم که عشق واقعی چیه؟اصلا واقعا عشق چیه؟معنای واعیش چیه؟آیا تا به حال تونیستیم یه عاشق حقیقی باشیم؟؟؟؟؟؟؟؟

اما بهش می گم دوسش دارم...هر جا که باشم و هر چی که باشم....توی تمام لحظات زندگیم باهامه اما خودش دوست نداره....

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت19:4توسط پریا | |



سوگگند جان من تولد می گیرم قول میدم خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟آره خوب بگو اما بهت گفتم اگه بخوام خانوم....را دعوت کنم شاید اونا رو نگم عزیزم.........

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت20:44توسط پریا | |




وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش می‌گیریم ... هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.. تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.

دکتر شریعتی


دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

  دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

  این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

  باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

 شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

 توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

 توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

 در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

 برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

 بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

 سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

 اما بگذار به سن تو برسند!

 بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 غریب است دوست داشتن.

 و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

 وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

 و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

 به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

 تقصیر از ما نیست؛

 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند..

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت18:14توسط پریا | |



سلام دوست عزیز من.....

مرسی که به یادم آوردی بعد از دو سه ماه وبمو به روز کنم......نمیدونم شاید حرف تو درست باشه اما باید بهت بگم همه ی آدما همین جورین.....من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم شاید دوری من از تو و یا کم شدن ارتباط هامون باعث این حرفا شده......من با خیلی از افراد ارتباط داشتم اما اونا فقط .....

میخوام بهت بگم زندگی همینه همه یه روزی می رن حتی اونایی که واقعا عاشقشون بودی.....هر چند که خودم هم خیلی وقته از این زندگی خسته شدم....خسته شدم از این آدما اونایی که خیلی وقته قلباشون سنگی شده نمی فهمن که دنیا بی معرفت تر از این حرفاست و ارزش این چیزا رو نداره انسان ها باید تا میتونن عاشق باشن به هم عشق بورزن نه این که دل هم رو بشکنن.....

دلم تنگ شده برای اون روز هایی که فقط به عشق دوستام مدرسه می رفتم دلم تنگ شده واسه اون شیطونی ها دعواها و گریه ها...که آخرشم با یه ببخشید تموم میشد...دلم میخواد بر گردم عقب خیلی چیزا رو درست کنم دلم میخواد اون کارهای اشتباه رو اصلاح کنم.....اما حیف که زمان هیچ وقت به عقب بر نمی گرده....میخوام بازم با کسایی باشم که بهترین خاطراتو باهاشون داشتم با اونایی باشک که با گریشون گریه می کردم و با خندشون شاد میشدم.....

میون این همه دلتنگی دلم واسه یکی از معلمام بیشتر از همه تنگشده ...........

اما متاسفانه اون منو........

بیخیال اما از تو دوست خوبم ممنونم که این همه به من لطف داشتی و داری.......منو بردی به گذشته و دوباره..... دوست دارم عزیم....

زندگی مثله یک دیکتست هی غلط می نویسیم و پاک می کنیم دوباره غلط می نوییسیمو پاک می کنیم و غافل از اینکه روزی فریاد می زنند ورقه ها بالا!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت14:30توسط پریا | |




تنها امید من که نا امیده
امید من دوباره ته کشیده
لحظه به لحظه فکر نا امیدی
این لحظات امونمو بریده
اون که میگفت با دستای دل من
از قفس بیکسی آزاد شد
چی شد که با گریه ی من شاد شد؟
با شبنم اشک من آباد شد؟

از وقتی رفت یه روز خوش ندیدم
خواستم دلم یه گوشه ای بمیره
خسته شدم چه انتظار سختی
یکی بیاد جون منو بگیره
قلب من از تپیدن ش خسته شد
نبضم با ضربه های معکوس مرد
قلب من از خستگی خوابش گرفت
این دل نا امید و مایوس مرد

شاید صدای زخمیه دل من
مرهم زخمای دل تو باشه
زخمای دلت
شاید که قصه ی جدایی من
نذاره هیچکی از کسی جدا شه

از وقتی رفت یه روز خوش ندیدم
خواستم دلم یه گوشه ای بمیره
خسته شدم چه انتظار سختی
یکی بیاد جون منو بگیره
قلب من از تپیدن ش خسته شد
نبضم با ضربه های معکوس مرد
قلب من از خستگی خوابش گرفت
این دل نا امید و مایوس مرد

فقط خودش می دونه و بس!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت21:47توسط پریا | |



نمیدونم باید چی بگم اما شما می تونی حرفاتو بگی من می شنوم....فقط چرت و پرت تحویلم ندی ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!منتظرم.....

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت17:31توسط پریا | |



چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟

دوره ی ارزانی است!

چه شرافت ارزان!

تن عریان ارزان!

ودروغ از همه چیز ارزانتر!

آبرو قیمت یک تکه ی نان!

وچه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هرانسان!!!


این منم مزاحمی که آشناست...

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است ...

ولی هنوز پشت خط درانتظار یک صداست ...

شما که گفته اید جواب سلام واجب است...

پس سلام کن که دلم سخت گرفته است...

الو.....الو .....خدا !!!؟؟؟

 

دشت‌ها آلوده است
در لجن‌زار گل لاله نخواهد رویید.
در هوای عفن آواز پرستو به چه كارت آید؟ فكر نان باید كرد

و هوایی كه در آن نفسی تازه كنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا كه همه مزرعه‌ی دل‌ها را
علف هرزه‌ی كین پوشانده است! هیچ كس فكر نكرد كه در آبادی ویران شده، دیگر نان نیست!
وهمه مردم شهر، بانگ برداشته اند كه چرا سیمان نیست!؟
و كسی فكر نكرد كه چرا ایمان نیست!
و زمانی شده‌است كه به غیر از انسان، هیچ چیز ارزان نیست
هیچ چیز ارزان نیست!

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت19:46توسط پریا | |



سلام دوستان خوبم...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

منو ببخشید که وبمو دیر به روز می کنمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

  قفس داران سکوتم را شکستند

          دل دائم صبورم را شکستند

          به جرم پا به پائی عشق رفتن

          پر و بال عبورم را شکستند

          مرا از خلوتم بیرون کشیدند

          چه بی پروا حضورم را شکستند

          تمنا در نگاهم موج می زد

          ولی رویای دورم را شکستند...

*****************************

 زندگی شطرنج دنیا و دل است

    قصه پر رنج صدها مشکل است

      شاه دل ، کیش هوسها میشود

        پای اسب آرزوها در گل است


 فیل بخت ما عجب کج می رود

   در سر ما بس خیال باطل است

      مهره های عمر من نیمش  برفت

        مهره های او تمامش کامل است


 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت14:17توسط پریا | |



سلام.

ببخشید که نتونستم حدود یک ماه وبمو به روز کنم آخه امتحان داشتم اما خدا رو شکر تموم شد راحت شدم.

و اما امروز میخوام از یکی تشکر مخصوص کنم از کسی که موقعی که بهش نیاز داشتم گذاشت تنها باشم ازش ممنونم ازش خیلی چیزا یاد گرفتم یاد گرفتم همیشه تنها باشم چون این جوری بهتره.

ولی.....

نمیدانم او دانست دلیل گریه هایم را؟

نمیدانم که حس کرد او حضورش در سکوتم را؟

ولی میدانم که او دانست ز عاشق بودنش شادم!

وجودش ساده بود

که من اینگونه دل بستم!

 

به چه میخندی تو؟به مفهوم غم انگیز جدایی؟به چه چیزی؟؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟به چه میخندی تو؟؟

به دل ساده من میخندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست!

خنده دار است بخند!

 

من امیدوارم خوش باشه.......

همه چی رو ثابت می کنم.

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت12:50توسط پریا | |



میزند برهم نسیمی برگهای دفترم

زیر لب میخوتنم ابنک قصه های آخرم را

می گدازد در میان آتش عشقش وجودم

میدهد بر باد آن زیبای من خاکسترم را

نسیم در وحشت از پایان راه زندگانی

آرزو دارم ببینم بار دیگر دلبرم را

من شعاع آفتابم برا فراز کوه هستی

کسی نمیبیند لحظه های آخرم را

می چکد اشکم بر روی کاغذ های پاره پاره

نیستند تا در ببینند خون گرفته دفترم را

می روم تا در دل شب های غربت جان سپارم

میروم تا بشکند دست قضا بال و پرم را

میروم تا در سکوت خلوت شب های غمگین

لحظه ای بر هم گذارم دیده ی از خون ترم را

کشته گتم از خدنگ سرد بی مهر های دوران

می فشارد گور سرد بقیه پیکرم را

سلام....

ناراحتم خیلی زیاد چون مدرسه ها داره تموم میشه ۳ شنبه آخرین روزی که همه ی بچه ها تو یه کلاس هستیم ناراحتم چون باید از دوستام جدا بشم وناراحتم چون معلم ما مو دیگه نمی بینم......باید وارد یه مدرسه ی جدید بشم ولی من مدرسمو دوست دارم کاش میشد دوباره برگردیم اول سال.کاش میشد فقط یه بار دیگه همه ی معلما بهمون درس بدن اما حیف تموم شد ما ۳ سال باهم بودیم با خوب و بد هم کنار اومدیم در غم ها و شادی های هم شریک بودیم و حالا وقت جدایی است وای که چه قد.......

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت18:44توسط پریا | |



خوب عمو جون چهل روز شده که رفتی... چهل روزه که ندیدمت...چهل روزه دلتنگتم....چهل روزه آرزو دارم یه بار دیگه ببینمت....آخه چجوری دلت اومد.....مگه میشه عموی خوبم؟.....آخه من چجوری دیگه نباید تورو ببینم؟....خودت بگو....فقط باید دعا کنم که به خوابم بیای...چهل روزه بغضمو فرو میدم که گریه نکنم.....اما دیدی دیروز سر خاک چی کار کردم؟...به خدا این قلبم از جا در اومده.....بابا آخه چهل روز بس نیست که من تو رو ندیده باشم؟...کاشکی همش یه خواب بود...همش شوخی بود....حالا کی با من شوخی کنه؟....کی بهم گیر بده؟.....کی می تونه جای تو رو توی قلبم بگیره؟.....عمو تورو خدا.....ناباورانه چهل روزه که می گذره که تو رفتی....اما من هنوز نتونستم بپذیرم....هنوز نتونستم باور کنم که عموم فوت کرده دیگه نیست.....هنوز یه بارم نتونستم برات فاتحه بخونم.....ایشالا من قربونت برم مگه تو خانوادتو دوست نداشتی؟......بابا سال دیگه قرار بود  بری حج واجب.......دیگه نمیتونم ادامه بدم.....فقط اینکه دوستت دارم تا بینهایت....

+نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت21:11توسط پریا | |



عموی عزیزم.گلم فدات بشم منزل جدیدت مبارک.

میدونم که اون دنیا جات خیلی خوبه اما چرا رفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه تو خانوادتو دوست نداشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا بی خبر؟؟؟؟؟؟چرا نذاشتی باهات خدا حافظی کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست دارم  فقط کاشکی یه بار دیگه قبل از رفتنت می دیدمت..........

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت20:57توسط پریا | |



منو تو آغوشت بگیر خدا می خوام بخوابم

آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم

منو تو آغوشت بگیر میخوام برات بخونم

روی زمین چه قد بده میخوام پیشت بمونم

کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری؟

خسته شدم از این همه غربت و غم و اسیری

کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری؟

تا لحظه ای وقت شیرفتو واسم بذاری

توی آغوش آرامش محضه

منو با خودت ببر حتی یه لحظه

بغلم کن منو از ابرا ببرم دور

ببرم از این زمین سرد و ناجور

وقتی باید واسه ی رها شدن دل بی فروغ بود

واسه آرامش نسبی کلی حرفای دروغ بود

توی دنیا هر چیزی قیمتی داره

وجدانیا رو هیچ جا ندیدم

وقتی دنیا همه حرف پوچ و مفته

صدای هق هق تو رو کی شنفته؟

تو که می گی پیشمی تا لحظه ی مرگ

این که میگن می شکنی رنجم میدی بگو کی گفته؟

توی آغوش تو دیگه تنها نیستم

هر نفس اسیر دست غم ها نیستم

دیگه عاشقانه تر از عاشقانه ام

واسه موندن دیگه با بها بهانه ام

توی آغوش تو از درد خبری نیست

از دروغ و حرفای زشت اثری نیست

خوب سلام.

اومدم تا به کسی که فک می کنه تمام لحظاتش با بودن با من خراب شده بگم که نه این طوری هم نیست دوستی اون نیست که تا دیدیم یکی داره اذیت میشه تمومش کنیم.دوستی حد و مرز و قانون نداره توی دوستی ممکنه خیلی مشکلات به وجود بیاد اما دلیلی به عقب نشینی نیست.چون ما خودمون این عشقو رو ایجاد کردیم.پس نباید به خاطر چیز های الکی خرابش کنیم.ازش می خوام فک کنه.همین.البته مطمئن باشه با این چیزی که در من ایجاد شده خیلی وقت نداره.

منظورم اون.....است

+نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت21:34توسط پریا | |



کلاغان خواهشی دارم

از این روی درخت کهنه برخیزید

شما که بال و پر دارید

از این عالم خبر دارید

منم در کنج این خلوت

نه پر دارم . نه در شبها سحر دارم

نه از بختم خبر دارم

تنم در آتش تب سخت می سوزد

تمام درد های خویش را عالم

به قلب کوچکم همواره میریزد

برای خاطره افسرده ام امشب

از این روی درخت کهنه برخیزید

کلاغان خواهشی دارم

پس از مرگم به روی قبر تاریکم

کم و بیش بال بگشایید

ولی امشب مرا راحت

به دست مرگ بسپارید.....

امشب من بی نهایت....

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت20:26توسط پریا | |



عشق تلخ
 
نيمه شب آواره و بي حس وحال          در سرم سوداي جاني بي زوال
پرسه اي آغاز كرديم در خيال             دل به ياد آورد ايام وصال
دل بياد آورد اول بار را                   خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي آن اسرار را                آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازي مبهم و سر بسته بود        چون من از تكرار, اوهم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او               ناتوان بودم  و توان شدم با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي               اين چنين آغاز شد دل بستگي
واي از آن شب زنده داري تا سحر         از آن عمري كه با او شد بسر
مست او بودم ز دنيا بي خبر              دم به دم اين عشق ميشد بيشتر
آمدو در خلوتم دم ساز شد                 گفتگوها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل            گر گشايي چشم دل , زيباست دل
گر تو زورق,آن شوي, درياست دل      بي تو شام بي فرداست دل
دل زعشق روي تو ويران شده            در پي عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفا دارم ,بدان            من تو را دوست مي دارم, بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان           چون تويي محمور, حمارم بدان
با تو شادي ميشود غمهاي من             با تو زيبا ميشود فرداي من
گفتمش عشقت به دل افزون شده          دل زجادوي رخت افسون شده
جز تو هر بادي به دل مدفون شده        عالم از زيباييت مجنون شده
در سرم جز عشق او سودا نبود          بهر كس جز او در اين دل جا نبود
همچو عشق من, هيچ گل زيبا نبود       ديده جز برروي او بينا نبود
خوبي او شهره ي آفاق بود               در غابت,  در نكويي  ناب بود
روزگار اما وفا با ما نداشت              طاقت خوشبختي مارا نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت         بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخراين قصه , هجران بودوبس         حسرت ورنج فراوان بود و بس
يار مارا از جدايي غم نبود               در غمش مجنون عاشق كم نبود
بر سر پيمان ما محكم نبود               سهم من از عشق جز ماتم نبود
بامن ديوانه پيمان , ساده بست           ساده هم ان عهد و پيمان را شكست
بي خبر پيمان ياري را گسست          اين خبر ناگاه پشتم را شكست
آن كبوتر, عاقبت از بند رفت            رفت و با دلدار ديگر عهد بست
آن طلا حافظ به اين قيمت نشد           اين گدا مشمول آن نعمت نشد
عاشقان را خوش دلي تقدير نيست       با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم  همدم شدم         باده نوش غصه ي او من شدم
مست محمور و خراب از غم شدم      ذره ذره آب گشتم كم شدم
آخر آتش زدل ديوانه را                  سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر    

                        گرچه آب رفته باز آيد به رود
                       ماهي بيچاره اما.........مرده بود!!!!!

سلام.اومدم تا این مطلب رو بگم به.......که نفهمید با من چی کار کرد.دوستش دارم خیلی زیاد....

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت19:26توسط پریا | |